تبليغاتX
آرام ولی مصمم






















آرام ولی مصمم

كی رفته ای ز دل كه تمنا كنم تو را؟
كی بوده ای نهفته كه پیدا كنم تو را؟

غیبت نكرده ای كه شوَم طالب حضور
پنهان نگشته ای كه هویدا كنم تو را
...

با صد هزار جلوه برون آمدی كه من
با صد هزار دیده تماشا كنم تو را

چشمم به صد مجاهده آیینه ساز شد
تا من به یک مشاهده شیدا كنم تو را

بالای خود در آینـه ی چشم من ببین
تا با خبر ز عالم بالا كنم تو را

مستانه كاش در حرم و دیر بگذری
تا قبله گاه مؤمن و ترسا كنم تو را

خواهم شبی نقاب ز رویت برافكنم
خورشید كعبه، ماه كلیسا كنم تو را

گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من
چندین هزار سلسله در پا كنم تو را

طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یكجا فدای قامت رعنا كنم تو را

زیبا شود به كارگه عشق كار من
هرگه نظر به صورت زیبا كنم تو را

رسوای عالمی شدم از شور عاشقی
ترسم خدا نخواسته رسوا كنم تو را



 

نوشته شده در ساعت 10:11 توسط مریم|

 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

نوشته شده در ساعت 10:10 توسط مریم|

 

زندگی داره چهره ی خندان خودش رو نشون میده...

 

 

نوشته شده در ساعت 9:4 توسط مریم|

 

ما انسان ها در جوار یکدیگر زندگی میکنیم

پس اولین مقصود ما در زندگی این است که به یکدیگر محبت کنیم

و اگر نمیتوانیم

دست کم دیگران را آزار ندهیم...

 

"دالانی لاما"

 

 

نوشته شده در ساعت 6:44 توسط مریم|

 


گاه می رویم تا برسیم.
کجایش را نمی ‌دانیم.
فقط می‌ رویم تا برسیم ...

بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست.
گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست.
باید دید، شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند.
باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده ...



گاه رسیده ای و نمی‌ دانی
و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای
مهم رسیدن نیست، مهم آغاز است
که گاهی هیچ روی نمی دهد
و گاهی می شود بدون آنكه خواسته باشی!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گاه حتی لازم است بعد از نمازت بنشینی و فکر کنی،
ببینی كه ورای باورهایت چیست؟
ترس یا اشتیاق یا حقیقت؟


لازم است گاهی عیسی باشی
ایوب باشی
و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آیی و
از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و با خود بگویی:
سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم ...
آیا ارزشش را داشت؟

 

سپس کم کم یاد می ‌گیری
که حتی نور خورشید هم سوزاننده است اگر زیاد آفتاب بگیری
می آموزی كه باید در باغ خود گل پرورش دهی
نه آنكه منتظر کسی باشی تا برایت گلی بیاورد.
یاد می ‌گیری که می‌ توانی تحمل کنی که در خداحافظی محکم باشی
و یاد می گیری که بیش از آنكه تصور می كردی خودت و عمرت ارزش دارد

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

 

 

نوشته شده در ساعت 14:46 توسط مریم|

 

    میخواستم طوری دگر باشد ولی هر بار،

    دنیا پس از تصمیم من طوری دگر شد...

    هر بار پس از بازی دنیا باز میگویم:

                آرام باش،

     فرض کن اینطور بهتر شد...

 

 

نوشته شده در ساعت 7:31 توسط مریم|

 

با من بیا تا ...

آن روز سخت را با من مرور کن !

 

 

نوشته شده در ساعت 13:1 توسط مریم

 

باز کن پنجره‌ها را، که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می گیرد،
و بهار،
روی هر شاخه، کنار هر برگ،
شمع روشن کرده است

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند،
و طراوت را فریاد زدند…
کوچه یکپارچه آواز شده است،
و درخت گیلاس،
هدیه ی جشن اقاقی‌ها را،
گل به دامن کرده است…

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست،
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست،
توی تاریکی شب‌های بلند،
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه ی گل‌های سپید،
نیمه شب، باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین!
و محبت را در روح نسیم،
که در این کوچه‌ی تنگ،
با همین دست تهی،
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می گیرد…

خاک، جان یافته است…
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را…
و بهاران را باور کن
 
 
 
 
نوشته شده در ساعت 15:59 توسط مریم|

 

ضعیف ترین کلمه  "حسرت"  است... آن را نخور.


تواناترین کلمه  "دانش"  است... آن را فراگیر.


محکم ترین کلمه  "پشتکار"  است... آن را داشته باش.


سمی ترین کلمه  "غرور"  است... بشکنش.


سست ترین کلمه  "شانس"  است... به امید آن نباش.


شایع ترین کلمه  "شهرت"  است... دنبالش نرو.


حسرت انگیز ترین کلمه  "حسادت"  است... از آن فاصله بگیر.


ضروری ترین کلمه  "تفاهم"  است... آن را ایجاد کن.


سالم ترین کلمه  "سلامتی"  است... به آن اهمیت بده.


اصلی ترین کلمه  "اطمینان"  است... به آن اعتماد کن.


بی احساس ترین کلمه  "بی تفاوتی"   است... مراقب آن باش.

 

لطیف ترین کلمه  "لبخند"  است... آن را حفظ کن.

 


 

نوشته شده در ساعت 3:15 توسط مریم|

 

                        باز باران ...

                           باز هوای عشق ...

                                      باز دلتنگی زندگی ...

           زیر یادگار خاطراتم می ایستم

                                و

                    دستانم را رو به آسمانش بلند میکنم،

دوباره تو را فریاد میکشم !

              ای خدااااااااا !

              قلبم را

              زندگیم را از من بازگیر

       اما نگاهت را برندار

بگذار سایه ی نگاهت ، چتری شود برایم زیر این رگبار تنهایی ...

 

 

نوشته شده در ساعت 18:34 توسط مریم|

 

                                      با زحمت بسیار اگر پا میشد

               دیوار عصای دست زهرا میشد

 

                                                                       دانی که کدام غصه او را میکشت ؟

                                                     این غم که علی بی کس و تنها میشد...

 

 

نوشته شده در ساعت 9:32 توسط مریم|

 

 

سازنده ترین کلمه" گذشت" است... آن را تمرین کن

پر معنی ترین کلمه" ما" است...آن را بکار ببند.

عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه.

بی رحم ترین کلمه" تنفر" است...از بین ببرش.

سرکش ترین کلمه" هوس" است...بآ آن بازی نکن.

خود خواهانه ترین کلمه" من" است...از ان حذر کن.

ناپایدارترین کلمه "خشم" است...ان را فرو ببر.

بازدارترین کلمه "ترس"است...با آن مقابله کن.

با نشاط ترین کلمه "کار"است... به آن بپرداز.

پوچ ترین کلمه "طمع"است... آن را بکش.

سازنده ترین کلمه "صبر"است... برای داشتنش دعا کن.

روشن ترین کلمه "امید" است... به آن امیدوار باش.

 

 


 
نوشته شده در ساعت 15:13 توسط مریم|

 

 مـن به حکــم عــدل یـارم،زنـدگانـی شـد نصیبم    

ســر به دامان خــدایم بنــده ای زار و غــریبم

 

  همـچو دیگــر بنـدگانت فانــی و نالان و شـــیدا  

عشـق پاکت ای خـــدایا از سـر و پایـم هـــویدا

 

    مهد عشق است این جهانت،مایه ی فخرنهانت   

 جـــان نافــرمان هـر دم یاغــیم، قـربان جـانت

 

         قبض و بسط روح خستم،باشدم هر دم گـواهی       

  کـــز ســراپـای وجـودم می جـهد عشق الــهی

 

 

نوشته شده در ساعت 14:21 توسط مریم|

 

الهی! در جلال، رحمانی، در كمال، سبحانی، نه محتاج زمانی، و نه آرزومند مكانی، نه كسی به تو ماند، و نه به كسی مانی، پیداست كه در میان جانی، بلكه جان زنده به چیزی است كه تو آنی.

الهی! از نزدیك نشانت می‌دهند و برتر از آنی، و دورت پندارند و نزدیكتر از جانی، تو آنی كه خود گفتی، و چنان كه خود گفتی، آنی، موجود نفسهای جوانمردانی، حاضر دلهای ذاكرانی.

الهی! با تو آشنا شدم، از خلایق جدا شدم و در جهان شیداشدم، نهان بودم؛ پیدا شدم.

الهی! مكش این چراغ افروخته را، و مسوزان این دل سوخته را، و مَدَر این پرده دوخته را، و مران این بنده آموخته را.

الهی از آن خوان كه از بهر خاصان نهادی، نصیب من بینوا كو
اگر می‌فروشی، بهایش كه داده و گر بی‌بها می‌دهی بخش ما كو؟
تو لاله سرخ و لؤلؤ مكنونی من مجنونم، تو لیلیّ مجنونی
تو مشتریان بابضاعت داری با مشتریان بی‌بضاعت چونی؟


 

نوشته شده در ساعت 13:17 توسط مریم|

 

خدایا کمکم کن عهدی را که با تو در طوفان بستم در آرامش فراموش نکنم.

 

 

نوشته شده در ساعت 11:3 توسط مریم|

 

 

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من جانا

به عهد خود وفا کن

 

 

نوشته شده در ساعت 10:21 توسط مریم|

   وقـــتي تار و پود كاغـــذ ، نوك قلمـــم را می فشارد ،

                           اعــــــتراف مي كنم كه دستانم سست  مي شوند

                     اقـــرار مي كنم كه واژه هايم وقتي رنگ تو مي گيرند ، مبـــهم جلوه مي كنند...

                             و تو ، كلامــــم را تاب نمی آوری

                              آری

                       حق به جانب توست...

                                        من از جـــنس تو نيستم

                        

                                         واژه هاي من ، هميشه در پس حجــاب ها بالغ شدند !

 

 

نوشته شده در ساعت 14:57 توسط مریم|

 

 
 
نوشته شده در ساعت 15:32 توسط مریم|

 

من به فردا دلخوش


روی یک کاج بلند


مینوازم سازی،می فشانم بر باد


تا که آبادی و آباد دلان،نغمه شادی را

دست و رو شسته ببیند به هنگام سحر.


و چه پر طلعت و پر نقش و نگار



چهچه سار قشنگ،پیر دل خسته از راه به دور ده را به تماشا میخواند.



همه ساکن آن آبادی ,

سجده بر نیلوفر و کبوتر با بام



سوره مهر به دریا خواندند.


من هم از اهل همان خاک صفا هستم و بر خواستم از جنگل سبز.


.من هم از شور کبوتر با بام, به سرم خاطره گلگون دارم.


و چه تکبیر الاحرام بلندی خواندم


آن زمانی‌ که کبوتر چاهی


خنده سنبل را ،به زن کوزه به دوش


در حوالی درختی پر بار

غیبت کرد..!


نان و سبزی و اناری شیرین نذری ماست
بگویید به موج دریا


و بتازید و بیایید و ببینید که حاجت با ناز


چه صمیمانه به زیر مهتاب،سفره بیتابی در خلوت او میگسترد.


دختری ناز به دستش سبدی

پر از انگور
شده راهی‌ یک بیشه نور


تا به شوق دوران ، پای یک نارونی بزند سبزه گره


من هم از اهل همان آبادی،پیرهنی آغشته به عشق به تنم میپوشم


پس بیایید گره خوردن دل را با نور


به تماشا خوانیم.

 

نوشته شده در ساعت 9:39 توسط مریم|

 

دوستي داشته‌ام
كه پس از واقعهء راز عشق
ز من پنهان شد
خاطراتش
سبز است
و هر از گاه كه من غمگينم
ذهن سيال من او را خندان
پشت ديوار زمان مي‌يابد

يادها
دور شدن از تنهائي است
و حضوريست در انديشه
كه جاويدان است

وقتي از خاطره‌ي دوست سخن مي‌گويم
ديو تنهائي من مي‌ميرد

 

نوشته شده در ساعت 13:56 توسط مریم|

 

 

خیلی زیاد درگیر روزمرگی زندگی شده ایم.
اما اگر کمی از بالاتر به زندگی نگاه کنیم زندگی فقط به اندازه نگاه کردن به این عکس طول میکشد.
این مدت کم ارزش بغض و کینه و دشمنی با همدیگر رو دارد؟
بهتر نیست از فرصت کم برای مهربونی با همدیگر استفاده کنیم؟؟
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم.
 
 
 
 

 
  
zendegi_1_web-large.jpg
 
 
 
 
نوشته شده در ساعت 10:27 توسط مریم|

 

عاشق شو گویا هرگز کسی دلت را نشکسته است و زندگی کن گویا بهشت اینجاست

 

نوشته شده در ساعت 19:47 توسط مریم

 
 
آشناهای غریب همیشه زیادند
آشناهایی که میایند و میروند
آشناهایی که برای ما آشنایند
ولی ما برای آنها...
نمیدانم واقعا چرا و چگونه میشود
که همه روزی
آشنای غریب میشوند
یکی هست ولی نیست
یکی نیست ولی هست
یکی میگوید هستم ولی نیست
یکی میگوید نیستم ولی هست
و در پایان همه بودنها و نبودنها
تازه متوجه میشوی
که:
یکی بود هیشکی نبود
این است دردی که درمانش را نمیدانند
و ما هم نمیدانیم
که آن یکی که هست کیست
و آن هیچکس کجاست
کاش میشد یافت
کاش میشد شکستنی نبود
کاش میشد زیر بار این همه بودن و نبودن
خرد نشد
و ما همچنان هستیم
پس تو هم باش
باش که دیگر یکی تنها نباشد...
 
 
نوشته شده در ساعت 19:8 توسط مریم|

 

به بام قلعه ای باز شکاری

نمود از ماکیانی خواستگاری

که من ز آلایش ایام پاکم

ز تنهایی بسی اندوهناکم

ز بالا صبحگاهی دیدمت روی

پسند آمد مرا آن خلقت و خوی

چه زیبایی به هنگام چمیدن

چه دانایی به وقت چینه چیدن

پذیره گر شوی خدمت گذاریم

هوای صحبت و پیوند داریم

مرا انبار ها پر توش و برگ است

ولی این زندگی بی دوست مرگ است

چه حاصل زیستن در خار و خاشاک

زدن منقار و جستن ریگ از خاک

ز پر هدهدت پیراهن آرم

اگر کابینت باید ارزن آرم

من از بازان خاص پادشاهم

تمام روز در نخجیرگاهم

بیا هم عهد و هم سوگند باشیم

اگر آزاد و گر در بند باشیم

تو از جوی آوری روزی من از جر

تو آگه باشی از بام و من از در

تو فرزندان به زیر پر نشانی

مرا چون پاسبان بر در نشانی

به روز عجز دست هم بگیریم

چو گاه مرگ شد با هم بمیریم

بگفتا مغز را مگذار در پوست

نشد دشمن بدین افسانه ها دوست

خرابیهاست در این سست بنیان

به خون باید نوشت این عهد و پیمان

مرا تا ضعف عادت شد تو را زور

نخواهد بود این پیوند مقدور

ازین معنی سخن گفتن تباهی است

چنین پیوند را پایان سیاهی است

مدار از زندگانی باز ما را

مده سوی عدم پرواز ما را

چو پر داریم پیراهن  نخواهیم

چو گندم میدهند ارزان نخواهیم

نه هم خوئیم ما با هم نه هم راز

نه انجام است این ره را نه آغاز

کسی کو رهزنی را ایمنی داد

به دست او طناب رهزنی داد

نه سوگند است سوگند هریمن

نه دل میسوزدش بر کس نه دامن

در دل را به روی دیو مگشای

چو بگشودی نداری خویشتن جای

دورویی راه شد نفس دورو را

همان بهتر نریزیم آبرو را

 

 

نوشته شده در ساعت 11:9 توسط مریم|

 

بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است:

"کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم. بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم. اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم!"

 

نوشته شده در ساعت 10:14 توسط مریم|

 

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست ...
عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟
گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.
بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟
گفت: خودم را می بینم !
عارف گفت: ولی دیگر دیگران را نمی بینی !
آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند و آن چیزی نیست جز "شیشه"
اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی
این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آنها احساس محبت می کند.
اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند !
تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری ...

 

 

نوشته شده در ساعت 10:12 توسط مریم|

 

 

 

نوشته شده در ساعت 14:10 توسط مریم|

 

ما کسانی که به فکرمان هستند را نگران می کنیم و حتی به گریه می اندازیم
و گریه می کنیم برای کسانی که حتی لحظه ای به فکر ما نیستند!
این یکی از حقایق عجیب زندگی است،
و اگر این را بفهمی،
هیچوقت برای تغییر دیر نیست!
 
 
نوشته شده در ساعت 14:5 توسط مریم|

 


زمانيكه مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش تكه سنگي را بداشت و بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت.مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون انكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبيه نموده در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان چهار انشگت دست پسر قطع شد وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كي انگشتهاي من در خواهند آمد" !
آن مرد آنقدر مغموم بود كه هیچي نتوانست بگويد به سمت اتومبيل برگشت وچندين باربا لگدبه آن زد حيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به خطوطي كه پسرش روي آن انداخته بود نگاه مي كرد . او نوشته بود:

" دوستت دارم پدر"
 

 
روز بعد آن مرد خودكشي كرد .
 
 
خشم و عشق حد و مرزي ندارنددومي ( عشق) را انتخاب كنيد تا زندكي دوست داشتني داشته باشيد و اين را به ياد داشته باشيدكه اشياء براي استفاده شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند در حاليكه امروزه از انسانها استفاده مي شود و اشياء دوست داشته مي شوند.
 
 
 
همواره در ذهن داشته باشيد كه:
Let's try always to keep this thought in mind:

اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند
Things are to be used,People are to be loved.

مراقب افكارتان باشيد كه تبديل به گفتارتان ميشوند
Watch your thoughts; they become words.

مراقب گفتارتان باشيد كه تبديل به رفتار تان مي شود
Watch your words; they become actions.

مراقب رفتار تان باشيدكه تبديل به عادت مي شود
Watch your actions; they become habits.

مراقب عادات خود باشيدشخصيت شما مي شود
Watch your habits; they become character;

مراقب شخصيت خود باشيدكه سرنوشت شما مي شود
Watch your character; it becomes your destiny.
 
 
نوشته شده در ساعت 10:14 توسط مریم|

 

سرم را نه ظلم مي تواند خم کند ،
نه مرگ ،
نه ترس ،
سرم فقط براي بوسيدن دست هاي تو خم مي شود مادرم

 

نوشته شده در ساعت 22:16 توسط مریم|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت