آرام ولی مصمم
ما انسان ها در جوار یکدیگر زندگی میکنیم پس اولین مقصود ما در زندگی این است که به یکدیگر محبت کنیم و اگر نمیتوانیم دست کم دیگران را آزار ندهیم... "دالانی لاما" بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست. سپس کم کم یاد می گیری میخواستم طوری دگر باشد ولی هر بار، دنیا پس از تصمیم من طوری دگر شد... هر بار پس از بازی دنیا باز میگویم: آرام باش، فرض کن اینطور بهتر شد... ضعیف ترین کلمه "حسرت" است... آن را نخور. باز باران ... باز هوای عشق ... باز دلتنگی زندگی ... زیر یادگار خاطراتم می ایستم و دستانم را رو به آسمانش بلند میکنم، دوباره تو را فریاد میکشم ! ای خدااااااااا ! قلبم را زندگیم را از من بازگیر اما نگاهت را برندار بگذار سایه ی نگاهت ، چتری شود برایم زیر این رگبار تنهایی ... با زحمت بسیار اگر پا میشد دیوار عصای دست زهرا میشد دانی که کدام غصه او را میکشت ؟ این غم که علی بی کس و تنها میشد... مـن به حکــم عــدل یـارم،زنـدگانـی شـد نصیبم ســر به دامان خــدایم بنــده ای زار و غــریبم همـچو دیگــر بنـدگانت فانــی و نالان و شـــیدا عشـق پاکت ای خـــدایا از سـر و پایـم هـــویدا مهد عشق است این جهانت،مایه ی فخرنهانت جـــان نافــرمان هـر دم یاغــیم، قـربان جـانت قبض و بسط روح خستم،باشدم هر دم گـواهی کـــز ســراپـای وجـودم می جـهد عشق الــهی الهی! در جلال، رحمانی، در كمال، سبحانی، نه محتاج زمانی، و نه آرزومند مكانی، نه كسی به تو ماند، و نه به كسی مانی، پیداست كه در میان جانی، بلكه جان زنده به چیزی است كه تو آنی. الهی! از نزدیك نشانت میدهند و برتر از آنی، و دورت پندارند و نزدیكتر از جانی، تو آنی كه خود گفتی، و چنان كه خود گفتی، آنی، موجود نفسهای جوانمردانی، حاضر دلهای ذاكرانی. الهی! با تو آشنا شدم، از خلایق جدا شدم و در جهان شیداشدم، نهان بودم؛ پیدا شدم. الهی! مكش این چراغ افروخته را، و مسوزان این دل سوخته را، و مَدَر این پرده دوخته را، و مران این بنده آموخته را. الهی از آن خوان كه از بهر خاصان نهادی، نصیب من بینوا كو خدایا کمکم کن عهدی را که با تو در طوفان بستم در آرامش فراموش نکنم.
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن اعــــــتراف مي كنم كه دستانم سست مي شوند اقـــرار مي كنم كه واژه هايم وقتي رنگ تو مي گيرند ، مبـــهم جلوه مي كنند... و تو ، كلامــــم را تاب نمی آوری آری حق به جانب توست... من از جـــنس تو نيستم واژه هاي من ، هميشه در پس حجــاب ها بالغ شدند ! من به فردا دلخوش دوستي داشتهام عاشق شو گویا هرگز کسی دلت را نشکسته است و زندگی کن گویا بهشت اینجاست به بام قلعه ای باز شکاری نمود از ماکیانی خواستگاری که من ز آلایش ایام پاکم ز تنهایی بسی اندوهناکم ز بالا صبحگاهی دیدمت روی پسند آمد مرا آن خلقت و خوی چه زیبایی به هنگام چمیدن چه دانایی به وقت چینه چیدن پذیره گر شوی خدمت گذاریم هوای صحبت و پیوند داریم مرا انبار ها پر توش و برگ است ولی این زندگی بی دوست مرگ است چه حاصل زیستن در خار و خاشاک زدن منقار و جستن ریگ از خاک ز پر هدهدت پیراهن آرم اگر کابینت باید ارزن آرم من از بازان خاص پادشاهم تمام روز در نخجیرگاهم بیا هم عهد و هم سوگند باشیم اگر آزاد و گر در بند باشیم تو از جوی آوری روزی من از جر تو آگه باشی از بام و من از در تو فرزندان به زیر پر نشانی مرا چون پاسبان بر در نشانی به روز عجز دست هم بگیریم چو گاه مرگ شد با هم بمیریم بگفتا مغز را مگذار در پوست نشد دشمن بدین افسانه ها دوست خرابیهاست در این سست بنیان به خون باید نوشت این عهد و پیمان مرا تا ضعف عادت شد تو را زور نخواهد بود این پیوند مقدور ازین معنی سخن گفتن تباهی است چنین پیوند را پایان سیاهی است مدار از زندگانی باز ما را مده سوی عدم پرواز ما را چو پر داریم پیراهن نخواهیم چو گندم میدهند ارزان نخواهیم نه هم خوئیم ما با هم نه هم راز نه انجام است این ره را نه آغاز کسی کو رهزنی را ایمنی داد به دست او طناب رهزنی داد نه سوگند است سوگند هریمن نه دل میسوزدش بر کس نه دامن در دل را به روی دیو مگشای چو بگشودی نداری خویشتن جای دورویی راه شد نفس دورو را همان بهتر نریزیم آبرو را بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است: "کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم. بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم. اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم!" جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست ...
كی بوده ای نهفته كه پیدا كنم تو را؟
غیبت نكرده ای كه شوَم طالب حضور
پنهان نگشته ای كه هویدا كنم تو را
...
با صد هزار جلوه برون آمدی كه من
با صد هزار دیده تماشا كنم تو را
چشمم به صد مجاهده آیینه ساز شد
تا من به یک مشاهده شیدا كنم تو را
بالای خود در آینـه ی چشم من ببین
تا با خبر ز عالم بالا كنم تو را
مستانه كاش در حرم و دیر بگذری
تا قبله گاه مؤمن و ترسا كنم تو را
خواهم شبی نقاب ز رویت برافكنم
خورشید كعبه، ماه كلیسا كنم تو را
گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من
چندین هزار سلسله در پا كنم تو را
طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یكجا فدای قامت رعنا كنم تو را
زیبا شود به كارگه عشق كار من
هرگه نظر به صورت زیبا كنم تو را
رسوای عالمی شدم از شور عاشقی
ترسم خدا نخواسته رسوا كنم تو را
گاه می رویم تا برسیم.
کجایش را نمی دانیم.
فقط می رویم تا برسیم ...
گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست.
باید دید، شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند.
باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده ...
گاه رسیده ای و نمی دانی
و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای
مهم رسیدن نیست، مهم آغاز است
که گاهی هیچ روی نمی دهد
و گاهی می شود بدون آنكه خواسته باشی!
گاه حتی لازم است بعد از نمازت بنشینی و فکر کنی،
ببینی كه ورای باورهایت چیست؟
ترس یا اشتیاق یا حقیقت؟
لازم است گاهی عیسی باشی
ایوب باشی
و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آیی و
از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و با خود بگویی:
سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم ...
آیا ارزشش را داشت؟
که حتی نور خورشید هم سوزاننده است اگر زیاد آفتاب بگیری
می آموزی كه باید در باغ خود گل پرورش دهی
نه آنكه منتظر کسی باشی تا برایت گلی بیاورد.
یاد می گیری که می توانی تحمل کنی که در خداحافظی محکم باشی
و یاد می گیری که بیش از آنكه تصور می كردی خودت و عمرت ارزش دارد
تواناترین کلمه "دانش" است... آن را فراگیر.
محکم ترین کلمه "پشتکار" است... آن را داشته باش.
سمی ترین کلمه "غرور" است... بشکنش.
سست ترین کلمه "شانس" است... به امید آن نباش.
شایع ترین کلمه "شهرت" است... دنبالش نرو.
حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت" است... از آن فاصله بگیر.
ضروری ترین کلمه "تفاهم" است... آن را ایجاد کن.
سالم ترین کلمه "سلامتی" است... به آن اهمیت بده.
اصلی ترین کلمه "اطمینان" است... به آن اعتماد کن.
بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی" است... مراقب آن باش.
لطیف ترین کلمه "لبخند" است... آن را حفظ کن.![]()
پر معنی ترین کلمه" ما" است...آن را بکار ببند.
عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه.
بی رحم ترین کلمه" تنفر" است...از بین ببرش.
سرکش ترین کلمه" هوس" است...بآ آن بازی نکن.
خود خواهانه ترین کلمه" من" است...از ان حذر کن.
ناپایدارترین کلمه "خشم" است...ان را فرو ببر.
بازدارترین کلمه "ترس"است...با آن مقابله کن.
با نشاط ترین کلمه "کار"است... به آن بپرداز.
پوچ ترین کلمه "طمع"است... آن را بکش.
سازنده ترین کلمه "صبر"است... برای داشتنش دعا کن.
روشن ترین کلمه "امید" است... به آن امیدوار باش.
اگر میفروشی، بهایش كه داده و گر بیبها میدهی بخش ما كو؟
تو لاله سرخ و لؤلؤ مكنونی من مجنونم، تو لیلیّ مجنونی
تو مشتریان بابضاعت داری با مشتریان بیبضاعت چونی؟

روی یک کاج بلند
مینوازم سازی،می فشانم بر باد
تا که آبادی و آباد دلان،نغمه شادی را
دست و رو شسته ببیند به هنگام سحر.
و چه پر طلعت و پر نقش و نگار
چهچه سار قشنگ،پیر دل خسته از راه به دور ده را به تماشا میخواند.
همه ساکن آن آبادی ,
سجده بر نیلوفر و کبوتر با بام
سوره مهر به دریا خواندند.
من هم از اهل همان خاک صفا هستم و بر خواستم از جنگل سبز.
.من هم از شور کبوتر با بام, به سرم خاطره گلگون دارم.
و چه تکبیر الاحرام بلندی خواندم
آن زمانی که کبوتر چاهی
خنده سنبل را ،به زن کوزه به دوش
در حوالی درختی پر بار
غیبت کرد..!
نان و سبزی و اناری شیرین نذری ماست
بگویید به موج دریا
و بتازید و بیایید و ببینید که حاجت با ناز
چه صمیمانه به زیر مهتاب،سفره بیتابی در خلوت او میگسترد.
دختری ناز به دستش سبدی
پر از انگور
شده راهی یک بیشه نور
تا به شوق دوران ، پای یک نارونی بزند سبزه گره
من هم از اهل همان آبادی،پیرهنی آغشته به عشق به تنم میپوشم
پس بیایید گره خوردن دل را با نور
به تماشا خوانیم.
كه پس از واقعهء راز عشق
ز من پنهان شد
خاطراتش
سبز است
و هر از گاه كه من غمگينم
ذهن سيال من او را خندان
پشت ديوار زمان مييابد
يادها
دور شدن از تنهائي است
و حضوريست در انديشه
كه جاويدان است
وقتي از خاطرهي دوست سخن ميگويم
ديو تنهائي من ميميرد
عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟
گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.
بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟
گفت: خودم را می بینم !
عارف گفت: ولی دیگر دیگران را نمی بینی !
آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند و آن چیزی نیست جز "شیشه"
اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی
این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آنها احساس محبت می کند.
اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند !
تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری ...
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |





